<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دفتر مشق</title>
<link>http://0322.blogfa.com/</link>
<description>                             </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 19 Sep 2008 08:08:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سلام</title>
<link>http://0322.blogfa.com/post-328.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;SUB&gt;&lt;FONT color=#666666 size=5&gt;دوست عزیز،من از اینجا رفتم!&lt;/FONT&gt;&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=5&gt;&lt;SUB&gt;نشانی خانه ی جدید من:&lt;/SUB&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000 size=6&gt;&lt;SUB&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://besht.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;این جاست!&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SUB&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=5&gt;&lt;SUB&gt;منتظرتان هستم!&lt;/SUB&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 08:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=0322&amp;postid=328</comments>
<dc:creator>0322</dc:creator>
<guid>http://0322.blogfa.com/post-328.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هست</title>
<link>http://0322.blogfa.com/post-327.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 296px; HEIGHT: 189px&quot; height=300 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i33.tinypic.com/b5sar5.jpg&quot; width=300 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;       &lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUB&gt;گاهی به نام هایی برمی خوریم که کمی تا خیلی عجیب می نمایند.همه هنر وشگفتی شان هم درهمین نامشان خلاصه شده است.درواقع آنچه این نام را با خود به یدک می کشد،چیز خاص وخیره کننده ای نیست.تنها اسمی هست که معلوم نیست چرا وچگونه پیشنهاد ورایج شده است.تصوراینکه درچند قدمی شهر سمیرم،یک ابادی هست،جالب است.جالب تراین که بدانیم این تنها آبادی نزدیک به شهرهست.فاصله آن تا شهر چنان است که شب هنگام ،چراغ روشن خانه های آبادی ازداخل شهر قابل مشاهده هست.بازهم جالبترمی نمایدکه بشنویم نام آن «هست» هست! براین جذابی و جالبی بیفزائید که درتمام ایران از آن یکی هست.نام آن بی ریا و خیلی ساده هست.درست مثل مردمش که مهمان نوازی و باصفایی دررگ وخون عشایری شان موجودهست.هست مثل مفهوم فلسفه ،بدون هیچ تعین وتقیدی خاص ،تنها از آن جهت که هست،هست و ربطی به حسن و یا حسینی ندارد که آبادش نموده باشد.نام آن البته تحریف شده هست.بی اختیار هست شده است.اسم اصلی آن،حصد(درو کردن) است.معنی آن هم به خاطرمناسب بودن خاکش برای برداشت دانه های گندم مرغوب هست.هست،از یکی دو سال قبل درذهن وزبان مردم هست تر شده است وبه همین خاطر این نام خاطره انگیز هم هست.خاطره ای ازلی برای روح جمعی سمیرمی ها.درهرعاشورا قصه تلخ عاشورای سال هشتادو پنج زنده هست.یک روز زمستانی سرد وبرفی ودرقالب حماسه مسخره،مردم به مقابله با کسانی رفتند که بطور معمول وبه عادت همیشگی به کارترانزیت موادمخدر می پرداختند. پانزده نفرانسان ـ‌‌ـ ازآنها که مزدجانشان ازمزد گورکنان نیز کمتر است ــ نابود شدند.ضمن درگیری قاچاقچیان محموله یک ونیم تنی هروئین با نیروهای انتظامی و مردم خوش باور، پنج نفر از نیروهای انتظامی،شش نفر از مردم شهر و پنج نفرازسوداگران مرگ کشته شدند.هست،برای من یادآورخاطره شبی هم هست که درحوالی آن &lt;FONT color=#666666&gt;من و &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.semiromi.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;&lt;STRONG&gt;دکتر&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;کناربرکه&lt;/FONT&gt; ای کم آب وزیرسایه درخت بیدی نشسته بودیم وچای می خوردیم و به زمین وزمان طعنه می زدیم.زیباتر از آن به جستجوی چشمه رفتن من بود وآب پنداشتن مرداب حوالی ولغزش جای پایم روی دیواره استخر که ناگهان پایم در گل فرو رفت وبدتر از آن ،زیرآوارخنده تنها بنی بشر آن اطراف ماندم.ازبند باتلاق که خود را بیرون می کشیدم،یادم به فیلم توبه نصوح افتاد.شبیه شخص اول فیلم شده بودم.با این تفاوت که سروروی لطفعلی خان بخاطرتوبه ،لجن مالی شده بودو من بی هیچ توبه ای.خنده دارتر،سرگرم شدن من به خودم بود که تا گل ولای سرو رویم را تکاندم،پیش چشم همنشین خویش کمی تکیده شدم.عینهو به بایزیدبسطامی مانندشده بودم که وقتی ازکوچه ای می رفت وازروی دیواری مشتی خاکستر برسرش ریختند،بی درنگ درمیان کوچه سجده کرد وگفت:(ای نفس من در خور آتشم/زخاکستری روی در هم کشم؟)&lt;/SUB&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SUB&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;××××&lt;/FONT&gt;&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SUB&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;پی نوشت:&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;الان ماهی ازآن شب سرآمده است وقلمی کردن این سطرها نیزبیشتر به خاطرآن است که نمی دانم چرا هنوز وعده ی دکتر درنگارش خاطره آن شب به عمل نیامده است.والا هست،هست بود ومن هم کسی نبودم که به آن هستی داده باشم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Sep 2008 21:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=0322&amp;postid=327</comments>
<dc:creator>0322</dc:creator>
<guid>http://0322.blogfa.com/post-327.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هوای تازه </title>
<link>http://0322.blogfa.com/post-326.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUB&gt;         &lt;FONT color=#666666&gt;دیدی؟آنقدر درخانه دل دل کردی و خودت را از رفتن ترساندی که دیرشد.برای همین است که مادر قدمهایش را کشیده بر می داردوبال چادرش در باد، بال بال می زند.می دانم،رگه ای از سوزسرمادرتنت هست اما دست مادر گرمت می کند.بیچاره هر ازگاهی قدم سست می کند تا نفست راست شود وهمین فرصتی است تا نگاهت به نگاهش بیفتد.نگاهی که سرشار غرور وترحم است.می دانم که به امروز و روزهای بعد فکر می کنی.توخوب می دانی امروزچه روزی است.روز از روزهای خوب خداست.اول لطف و صفاست.اول مهرماه،ابتدای مهرورزی هاست.روزخمیازه.روزدلشوره. .روزازدحام.روزاضطراب.روز قلب های اسیرتاپ تاپ.روز رنگها.روززنگها.زنگهایی که فقط برای تو به صدا درمی آیند.برای تو که با چقدر عجله از میان پیاده رو عبور می کنی.می روی و می روی تا در میان انبوه کلاس اولی ها گم می شوی.کلاس اولی ها،اشاره های زیبایی هستند تا راه آسمان برای مردمان گم نشود.آنها که مثل گل هایی که توی کاغذ های رنگی پیچیده  باشند با کیف های کوچک و مقنعه هایی که هنوز به آنها عادت نکرده اند و اغلب کج و کوله اند،بسوی مدرسه راه می روند.کوچه و خیابانها پراز نقطه های رنگی شده اند.اولين روز مهر تورا مي‌بردتا صدای زنگ و بوي رنگ تازه كلاس و نيمكتهاي جديدي كه هنوز هيچ يادگاري بر روي آنها حك نشده است. ورق زدن كنجكاوانه‌ي كتاب‌هاي نو با دستانی رنگین از گردوی پاییزی. سرك كشيدن به ويترين مغازه‌ي ساعت فروشي و آرزوي خريدن یک ساعت گران‌قيمت.پاییز فصل خواندنی کتاب زندگی است.فصل رویش جاودانگی است.سرسبزترین بهار.جان پناه بچه های بی قرار.درخیال من گاه آفرینش آدم، روز اول مهر بوده است.وقت جلوه گری انسان.نقطه مرزی میان او وحیوان...&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;(ادامه درلینک مطلب)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SUB&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Sep 2008 04:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=0322&amp;postid=326</comments>
<dc:creator>0322</dc:creator>
<guid>http://0322.blogfa.com/post-326.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوی سیب</title>
<link>http://0322.blogfa.com/post-325.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#666666 size=3&gt;&lt;SUB&gt;&lt;STRONG&gt;     به بهانه ی فصل چیدن سیب در سمیرم  &lt;/STRONG&gt;&lt;/SUB&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUB&gt;     خدا،مثل همیشه با سیب بازی می کرد.ناگهان سیب از دستش رها شد و برزمین افتاد.خدا دلش شکست و سیب از زور غصه مرد.نعش سیب،زیرپای آدمها ماند و سیب ،زمینی شد.روح بلندش،هوس رفتن به آسمان داشت.اما نتوانست و به سرانگشت سبز درختان قناعت کرد.آدمهاـ این خواهران غریب سیب ـ نازش کشیدند و او چراغ روشنی شد برایشان تا گاه گاه نگاهی بیندازند به آسمان،به خاطره،به خدا که در حسرت از دست دادن سیب،دمغ نشسته و نگاه می کند.ازآن روز،زندگانی، سیبی شدکه بایدباپوست گازش بزنی.امروز اما که زندگی ،نهنگی شده است که ناغافل گازت می گیرد،دیگر سیب ،زندگی است.اگر آن روز پدرجد ما با خوردن یک سیب آدم می شد،امروز اما بسیاری با چیدن هزاران سیب،ناگهان مرد می شوند.اکنون که جیب های احساس خلق الله سوراخ شده است ،دیگر سیب،خوردنی نیست،بیشترچیدنی و فروختنی است.روزی در سایه سار درختان سیب، دیدم که یک سیب شاد،خندید.ولی افسوس،باخنده سرخش حتی،خنده تلخ آقای باغدارشیرین نشد.سیب بیچاره دلش شکست وبا هق هق زیاد ،خود را به دامان باغبان انداخت.ازبخت بدش،باغبان نیز در فکر قیروگونی بام خانه خودوکیف وکفش بچه هایش بود...&lt;/SUB&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=left&gt;&lt;IMG height=77 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/2m2uohv.jpg&quot; width=72 align=baseline border=0&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Sep 2008 16:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=0322&amp;postid=325</comments>
<dc:creator>0322</dc:creator>
<guid>http://0322.blogfa.com/post-325.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> دلم برای خرم تنگ می شود،گاهی!</title>
<link>http://0322.blogfa.com/post-324.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUP&gt;        &lt;/SUP&gt;&lt;SUB&gt; تادیروز خر داشتم.یک خرسفید وسرحال.باهاش می رفتم رو کوه چالقفا.به هوای پرموسیر.سرراه هم زیارت امامزاده زینعلی.نمی دانم چرا یکهوازخرم خسته شدم.انگاراو هم از من خسته شده بود.ما ازهم جداشدیم.فروختمش .پولشو تو بانک گذاشتم .بعد،روش یه وام گرفتم.وامو دادم به سایپا.سایپا بهم پراید داد.(ول کن بابا.دلت خوش است.من درد دل می کنم،توخیال می کنی که شعر میگم)خلاصه،خواستم که رنگ پراید،به خاطرخرازدست رفته ام سفید باشدکه شد.پرایدسوارکه شدم،اول اومدم هیشکی رو نشناسم.خواستم به هیچکسی محل نگذارم.مخصوصا به هرچی پیکان مدل زیرهفتاد.با یه نوار فرهادویه شماره ازروزنامه شرق ،ادای روشنفکرا رو درآوردم.بیشترخواستم دق بچه های جناح راستو درآورم.کمی بعد وقتی دیدم یه مشت پژو وزانتیا،میان ومغرور از کنارم سبقت می گیرند،بی اختیار دلم برای خرم تنگ شد.با این همه تو این هیاهو که هیشکی به هیشکی نبود،من هم رفتم.می رفتم تا یک جا نمانم.خیلی جاها رفتم.حتی سمت کوه چالقفاهم رفتم.پاجا پای خرم گذاشتم.می رفتم وخاطره خرم زنده می شد تا جایی که پراید جلوترنرفت.سینه اش رو خاک سرید.چرخاش به گل نشست.ازهمون پایین دره،بین رگاری کوه رو دید می زدم.خوب می دانستم پرموسیرکجا می روید.آه کشیدم وبرگشتم.رفتم زینعلی.می دانستم که پرایدبرای رفتن به آنجاحرف ندارد.روزها گذشت تا اینکه دیدم اطرافم راهزارهزارپراید گرفته است...  (&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ادامه در لینک مطلب&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;)&lt;/SUB&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 07:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=0322&amp;postid=324</comments>
<dc:creator>0322</dc:creator>
<guid>http://0322.blogfa.com/post-324.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داغ</title>
<link>http://0322.blogfa.com/post-323.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;        &lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;    ...&lt;FONT color=#666666&gt;می گفت در روزگار قدیم اسب ها را داغ می کردند تا معلوم باشد به کی و کجا تعلق دارند. ما هم بایستی نشانه خداوند را بر دل داشته باشیم تا گم نشویم و این ماه فرصتی ست تا داغ خدا را بر دل نهیم!. آن گاه این مصرع را می خواند که: داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی رود. چشمانی که پر از خنده بود. غرق اشک می شد...                                                 (به نقل از &lt;A href=&quot;http://ww.maktoub.ir/&quot; target=_blank&gt;مکتوب&lt;/A&gt;)&lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Sep 2008 13:51:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=0322&amp;postid=323</comments>
<dc:creator>0322</dc:creator>
<guid>http://0322.blogfa.com/post-323.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بندگی</title>
<link>http://0322.blogfa.com/post-322.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 358px; HEIGHT: 252px&quot; height=279 alt=&quot;&quot; hspace=1 src=&quot;http://i37.tinypic.com/28uh6df.jpg&quot; width=400 align=textTop vspace=1 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUP&gt;کودکی رفت وندانستم که آن&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUP&gt;بهترین فرصت برای بندگیست&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUP&gt;مرحبا آن کودک شاعر که گفت:&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUP&gt;مثل سیبی تو جیب زندگیست.&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Sep 2008 13:53:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=0322&amp;postid=322</comments>
<dc:creator>0322</dc:creator>
<guid>http://0322.blogfa.com/post-322.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اشارتی دیگر</title>
<link>http://0322.blogfa.com/post-320.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;این عجب نیست که بازنده شویم&lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;دل و دین نیست که بالنده شویم&lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;فکر افطار و همین هول سحر،&lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;آنقدر هست که شرمنده شویم!&lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 Aug 2008 04:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=0322&amp;postid=320</comments>
<dc:creator>0322</dc:creator>
<guid>http://0322.blogfa.com/post-320.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتراف به گناه !</title>
<link>http://0322.blogfa.com/post-319.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUP&gt;           &lt;/SUP&gt;&lt;SUB&gt;  سلمان هراتي، شاعر آسمان‏هاي سبز، هرگاه از شمال به ديدن ما اهالي حوزة هنري مي‏آمد، يك كيسه پرتقال به همراه داشت. يك بار از همة آن بارها، دست خالي آمد. دوستان بر او خرده گرفتند كه &quot;لحظه‏هامان پرتقالي نيست.&quot; او گفت: &quot; امروز مي‏خواهم به يك گناه اعتراف كنم. اين بار از شمال آمدم، فقط به قصد اين كه بروم سر خاك فروغ و يك فاتحة ست و سير بخوانم و پرتقال‏ها را هم همان جا خيرات كردم.&quot; ديگري گفت: &quot; من تو را بخشيدم، چون خودم هم مخفيانه گناهكارم. چرا كه هر وقت روزه بوده‏ام، با فاتحه‏اي براي فروغ افطار كرده‏ام.&quot; من گفتم: &quot; گر حكم شود كه مست گيرند، در شهر هر آنكه هست گيرند. من هم از زمرة خطاكارانم و اگر دست خودم بود، بار ديگر كه به دنيا مي‏آمدم، با خدا شرط مي‏كردم كه برادرم صادق هدايت باشد، خواهرم فروغ فرخ‏زاد، پسر خاله‏ام، دكتر شريعتي و پسر عمه‏ام، اخوان ثالث؛ كه اگر كسي خواست به قصد قربت فحشي نثار كسان متعددي كند، به يك فاميل يك جا فحش بدهد و كارش راحت باشد.&quot; و افزودم &quot; لابد شنيده‏ايد قصة آن مجنون را كه از خدا خواست جسمش را به اندازة همة جهنم بزرگ كند تا وقتي مجازات مي‏شود، جايي براي كس ديگري نماند. حالا چون جنون من كمتر از آن مجنون است، اين درخواست را براي يك فاميل كردم.&quot;&lt;/SUB&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#666666 size=3&gt; &lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;از کتاب:فروغ،خواهر ما بود!/ نوشته ی:&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://www.makhmalbaf.com/articles.php?a=359%20&quot; target=_blank&gt;محسن مخملباف&lt;/A&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 05:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=0322&amp;postid=319</comments>
<dc:creator>0322</dc:creator>
<guid>http://0322.blogfa.com/post-319.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ضمن پوزش از حافظ !</title>
<link>http://0322.blogfa.com/post-318.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;دل من با نگه در روی همت&lt;/FONT&gt;                 &lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUP&gt;شود آشفته همچون موی همت&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUP&gt;مثال بید مجنونی از امروز                   &lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUP&gt;بلرزد دست پرجادوی همت&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUP&gt;دگرمیل دل هرکس به جایی                &lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUP&gt;ومیل غصه ها هم سوی همت&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUP&gt;غنیمت ها ببرد آن کس که عمری        &lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUP&gt;شده همراز و همزانوی همت&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;دوتاشد قامت آن پاچه خواران &lt;/FONT&gt;             ز&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUP&gt;غم پیوسته چون ابروی همت&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;غلام همت آنم که گیرد؛&lt;/FONT&gt;                     &lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;&lt;SUP&gt;کمی پند و پیام ازخوی همت&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SUP&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;کجامن می شدم شاعر، اگرکه            نمی دیدم جفا درکوی همت!&lt;/FONT&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 16:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=0322&amp;postid=318</comments>
<dc:creator>0322</dc:creator>
<guid>http://0322.blogfa.com/post-318.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
